تبليغاتX
آوازی در فرجام!

اينجا کجاست؟... اينجا محل نمايش است... آدم ها می آيند تا ببينند و ديده شوند... اينجا مکانی است برای دور هم بودن، برای خنديدن و مسخره بازی در آوردن... آدم های شهر ما هر سال در ارديبهشت ماه،  به سرشان می زند تا مجددا ((سيزده)) شان را بدر کنند... اهل و عيال و بر و بچ را بر می دارند و می روند تا روزی خوش را سپری کنند... تو اسمش را بگذار ((پيک نيک فرهنگی))... اينجا يک تفرجگاه دلنشين است... اينجا نمايشگاه کتاب است!

هر وقت که به نمايشگاه کتاب می روی ناخوداگاه دلت به حال آن کتاب های بيچاره می سوزد... کتابهايی که انگار تنها ((بهانه)) ای برای جمع شدن آدمها هستند... آدم ها به نمايشگاه کتاب می روند چون فلان دوستشان هم رفته است... چون نمايشگاه رفتن اين روزها به شدت ((مد)) شده است!

شايد از منظر يک توريست خارجی اين استقبال گسترده ی مردم از نمايشگاه کتاب اعجاب انگيز و باور نکردنی باشد ولی برای ما چه؟... برای ما که می دانيم سرانه سرانه مطالعه هر ايراني در سال تنها و تنها ((دو ثانيه)) است، اين استقبال بيش از اينکه اعجاب انگيز باشد ((مسخره)) جلوه می نمايد.

حضور ميليونی مردم در نمايشگاه کتاب يک فاجعه است، اما فاجعه ی اصلی در ((نمايشگاه مطبوعات)) رخ می دهد... جايی که چند هنرپيشه ی تلوزيونی هوش از سر آدم ها می ربايند تا بدينسان سيل دست های متقاضی امضا  به سوی آنها دراز گردد... در اين ميان مشاهده چهره ی اين هنرپيشه های تلوزيونی نيز ديدنی است... با چنان ژست روشنفکرانه ای روی صندلی لم داده اند و با دستهای مبارکشان کاغذهای بی خط را امضا می کنند که گويی ((آلن دلون)) يا ((سوفيا لورن)) هستند!... ((ژوبين)) ها و ((کمند)) ها و ((سپند))ها می توانندتا اطلاع ثانوی دلشان به اين ظواهر پوچ خوش باشد!

در اين ميان کسانی هم هستند که آدمها نمی شناسند و چه بهتر که نمی شناسند...  ((محمد علی ابطحی)) يار ديروز خاتمی، چه راحت و بی دغدغه در روی جدول کنار باغچه می نشيند و به اندک کسانی که از مقابلش می گذرند و چهره اش را به ياد می آورند لبخند می زند... ((پروفسور سيد حسن امين)) با آن همه مراتب علمی چقدر صميمی در غرفه ی سوت و کور ((حافظ)) از دوستداران مجله اش استقبال می کند... ، ((منصور ضابطيان)) چقدر با تعجب سلامت را پاسخ می گويد  و ((جواد عليزاده)) که بی شک يکی از بهرين کاريکاتوريست های ايران است حتی توقع سلام هم از کسی ندارد...

اينجا نمايشگاه کتاب است... جايی که بهر حال، برای اهلش، دوست داشتنی ترين جای دنياست... جايی که تو آرزو می کنی فقط اختصاص يه يک دهه در سال نداشت... کاش نمايشگاهمان فصلی بود... فصل به فصل حتی با ابعاد کوچکتر... شايد اينجوری شوق و ذوق مردم ما برای ((تماشا))ی کتاب ها و آدمها اندکی، فقط اندکی فروکش کند!

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 7:47 قبل از ظهر | لینک  | 

به جاي عيدانه! مادربزرگ قرآن را از روي ميز عسلي كوچك كنار آباژور برداشت، بوسه اي بر جلد رنگ و رو رفته ي آن زد و با آرامش صفحه اي را گشود. پسرك را صدا زد و قرآن را در مقابلش گرفت. اينك پسرك بود و پنج اسكناس دو هزار توماني تا نخورده! پسرك دستانش را دراز كرد تا اسكناس ها را مال خود كند... اما،ناگهان دستان پسرك شروع به لرزيدن كرد... به چشمهاي مادربزرگ نگريست... لبخند مادربزرگ ديوانه اش كرد... چشم هاي مهربان مادربزرگ با او حرف ها داشتند... انگار كه مي خواستند خبر شومي را به او برسانند... انگار كه بگويند امسال سال آخر حضور مادربزرگ است!!! پسرك بغضش گرفت... بي اختيار دانه هاي اشك از چشمانش سرازير شد... دستان مادربزرگ را گرفت و آنها را غرق بوسه ساخت... ديگر پسرك مال خودش نبود... اسكناس هاي تا نخورده را برداشت و به سوي اطاقش دويد... در اطاق را بست و چشمانش را ميان دستانش پنهان كرد.... انگاتر كه نخواهد خدا هم اشكانش را ببيند... پسرك ديوانه شده بود انگار... شب عيد و اشك و گريه؟ كامپيوتر را روشن كرد... چند كليك ساده او را آرام كرد... هنگامي كه صداي ((فرهاد)) در اطاق طنين انداز شد او بود و يك دنيا خاطره و روياهاي كودكانه: بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ با اينا زمستونو سرد مي كنم با اينا خستگيمو در مي كنم شادي شكستن قلك پول وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب با اينا زمستونو سرد مي كنم با اينا خستگيمو در مي كنم پسرك سرش را بالا گرفت... هنوز كه اتفاقي نيفتاده بود... مگر نه؟... شايد اين حس يك حس شيطاني بوده باشد و بس! كيست كه نداند كه پسرك تنها با خاطراتش زندگي مي كند... كيست كه نداند كه پسرك ديوانه وار شيفته ي مادربزرگش است،مادربزرگي كه در تك تك خاطرات كودكي پسرك ردپاي پر رنگش به چشم مي خورد! پسرك سرش را بالا گرفت... هنوز كه اتفاقي نيفتاده بود... مگر نه؟... شايد اين حس يك حس شيطاني بوده باشد و بس! صداي در گوشش زمرمه كرد كه مگر ديوانه شده اي پسر؟... عيد آمده است، آدم ها مي خندند، ماهي ها مي خندند، گلها مي خندند... پس تو هم بخند... و پسرك خنديد وانديشيد به فردايي كه يقينا آبي تر از امروز است!
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 6:19 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 1:8 بعد از ظهر | لینک  | 

sdsfdsf
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:45 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 7:51 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام.....
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 5:6 بعد از ظهر | لینک  | 

فرهاد عزيزم سلام...

روزی که به دنيا آمدی،نفهميدم کی به دنيا اومده

حالا که ۲۳ بهار از اومدنت گذشته،تازه دارم می فهمم چه انسان بی نظيری به اين دنيا قدم گذاشته!

تولدت مبارک عزيزم...

                                    امضا: وبلاگت (آوازی در فرجام)

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:31 قبل از ظهر | لینک  | 

وقتي سر كلاس نشسته اي و به جاي گوش كردن به حرف هاي صد تا يه غاز استاد،غرق در افكار پريشان خودت هستي ،خزعبلات زير را مي نويسي:

 

کنار خیابان ایستاده ام

نگاهم می کنی

لبخند ميزنی

نگاهت ميکنم

بی هيچ لبخندی!

لبخند بر لبانت می خشکد

می روی

از من دور ميشوی

بدون اينکه ببينی

لبخند تلخ مرا

 از پس قدمهايت!

.........................................

 

ديروز:

به چشمانت نگاه می کنم

چه نجيب،چه زيبا،چه معصوم

بی هيچ آرايش و آلايشی

عاشق چشمانت ميشوم!

 

امروز:

به چشمانت  نگاه ميکنم

آه،افسوس!

چه کردی با چشمانت؟

کجا رفت آن همه معصوميت؟

مرد؟به همين سادگی؟

لعنت بر عشق!

 

فردا:

نگاهت نمی کنم

هرگز!

.........................................

 

صبح بود

مثل هميشه از مقابلم رد شدی

مثل هميشه نگاهم نکردی

مثل هميشه نگاهم را به دنبالت کشيدی

و مثل هميشه عاشقم کردی!

 

شب بود

مثل هميشه نگاهم کردی

مثل هميشه لبخند زدی

مثل هميشه نگاهم را ازت دزديم

و مثل هميشه ازت متنفر شدم!

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 7:43 قبل از ظهر | لینک  | 

 

اومبرتو د

 

{نمای متوسط از اومبرتو،در عمق قاب مغازه های روشن دیده می شود،اومبرتو مضطرب دستش را به پیشانی می برد،آن را مشت می کند و پائین می آورد و نگاه می کند.بعد دستش را همراه با آهی دردناک باز می کند و ناگهان آن را به جلو به طرف مردی که در این لحظه از مقابل او می گذرد پیش می کشد.

رهگذر دست او را نگاه می کند و بر می گردد.نمای متوسط از اومبرتو و رهگذر.در عمق کادر ستون های پانتئون دیده می شود.

رهگذر ایستاده و در جیبش دنبال پول می گردد.در لحظه های که رهگذر می خواهد صدقه را به او بدهد،اومبرتو تغییر رای می دهد،سرش را بالا می گیرد و آسمان را نگاه می کند و سپس پشت دست خود را می نگرد،انگار که می خواهد ببیند باران می آید نه.

مرد متحیر است،او نیز نگاهی به بالا می اندازد،سپس بر می گردد و می رود.در این حال اومبرتو مشوش و شرمگین دستش را به طرف کراواتش می برد.}

این تنها یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم است.((اومبرتو د)) سرشار از این صحنه های رویایی است.

((ویتوریو دسیکا)) به همراه فیلمنامه نویس کار بلدش ((چزاره زاواتینی)) شاهکاری خلق می کند که پس از گذشت نیم قرن هنوز هم نو و بکر می نماید.

دسیکا پس از ساخت دزد دوچرخه،اومبرتو را از هیچ می سازد،دقیقا از ((هیچ)).

در اومبرتو نه از زرق و برق و تجملات خبری است و نه از ادم های رنگارنگ،تنها یک پیرمرد است و یک سگ،اوج سینمای نئورئالیسم ایتالیا.

((اومبرتو د)) نشان دهنده ی این است که می توان با دقت در ظرایف همین زندگی روزمره و ذکر جزئیات همین بدیهیات زندگی ،شاهکاری ساخت که هر بیننده ای از دیدنش به وجد بیاید.شاهکاری که تو را درگیر خودش کند و به تو یاد آوری کند که آری،زندگی بازی ست.

آندره بازن می گوید: ((دسیکا اومبرتو  د را ساخت تا ما بفهمیم در واقع گرایی دزد دوچرخه هنوز چقدر دنباله روی از دراماتولوژی کلاسیک وجود داشته است.))

این جمله را کسی می گوید که هر فیلم نئورئالیستی را پس از دزد دوچرخه،به نوعی بازگشت از قله به پائین توصیف می کرد.

فیلمنامه اومبرتو را مدتی پیش خوانده بودم و هرگز گمان نمی کردم که افتخار دیدن فیلم هم نصیبم شود.اما به لطف سینما یکی ها موفق به دیدنش شدم.هر چند که بخاطر نمایش این فیلم باید از ایشان قدردانی کرد، اما نمی توانم خشم خودم را از حذف برخی صحنه های فیلم پنهان کنم.حتی اگر این صحنه ها در حد چند دقیقه باشد باز هم بی احترامی به اساتید مسلم تاریخ سینما محسوب می شود.یعنی اینکه این بخش هایی از فیلم شما زیادی بوده است.یعنی اینکه شما نباید نشان می دادید که صاحبخانه، خانه اش را تبدیل به چه جایی کرده است..یعنی اینکه شما باید دو دوست پسر ماریا را شوهر عاصی او معرفی می کردید ولی انقدر درک نداشتید که این را بفهمید.این یعنی بی احترامی به شعور یک کارگردان صاحب سبک.

دسیکا فیلم را به پدرش که او نیز اومبرتو نام داشت تقدیم می کند،اومبرتو دسیکا.او با بازی که از ((کارلو باتیستی)) می گیرد سیمای پدرش و هزاران پیرمرد خسته ی دیگر را به نمایش می گذارد و اما ماریا...چهره ی زیبا و معصومانه ی ((ماریا پیا کاسیلو)) که نقش مستخدمه ی باردار را جان بخشید از یاد نرفتنی است.

اومبرتو آشکارا فیلم تلخی است.فیلمی که در سر تا سر آن کمتر می توان نقطه ی امیدی یافت،اما پایانی امیدوار کننده دارد.

جایی که اومبرتو خسته و مستاصل خودش را به نزدیک ریل راه آهن می رساند تا خودش را برای همیشه از شر زندگی ملال آورش خلاص کند.اما این بار تنها دوستش یعنی سگش ((فلایک)) او را از این کار باز می دارد.

اومبرتوی تنها که در میان ادمها دوستی نیافته است،ناگهان می بیند که سگش نیز از او فرار می کند.پس از کارش پشیمان می شود و به دنبال فلایک روانه می شود.او را می یابد و حالا تنها آرزویش خوشحال کردن دوباره ی فلایک است.انگار که زندگی دوباره به او لبخند زده باشد.یک پایان به شدت امیدوار کننده.

{اومبرتو [شروع به دویدن به طرف میوه ی کاج می کند]بیا!..بدو![او به میوه ی کاج می رسد،و در حالی که سگ به دنبال او می رود آن را بر می دارد.اومبرتو میوه ی کاج را در دست دارد و بلند می شود و وارد قاب می شود.خوشحال است و لبخند زنان میوه ی کاج را به سگ نشان می دهد و با حرکت لب او را دعوت می ند.]ایناهاش![فلایک روی دو پا می نشیند و دستانش را بالا می برد.صدای اومبرتو خارج از قاب شنیده می شود که او را تشویق می کند.]بیا!...بیا...بیا![فلایک روی دو پای عقبش جلو می رود و از قاب خارج می شود.نمای نزدیک از اومبرتو که میوه ی کاج را نشان می دهد.]بیا![در حالی که عقب می رود او را تشویق می کند که در همان وضعیت بماند.]براوو،فلایک!،براوو فلایک!براوو!براوو!.........}

براوو مستر زاواتینی....براوو مستر دسیکا....براوو!

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:42 قبل از ظهر | لینک  | 

نازلی

 

از وقتی که به ((او)) قول دادم که دست از ناامیدی بردارم و به دنیا و آدمهاش یه جور دیگه نگاه کنم،این ترانه ورد زبانم شده است:

 

نازلی بهار خنده زده،غم از ترانه پر زده

مهتاب خانم مهربون به کوچه ی ما سر زده

نازلی ببین آروم آروم ستاره مون اومد پائین

یواشکی گفت تو گوشم از عاشقی خسته نشین

 

تو این حریر خونگی، دل دل عاشق شدنه

فصل صداقت سحر با دستای سرد منه

 

باید تو شهر خاطره، قدم قدم آفتابی شد

پشت غزلگریه ی شب ،غرق دلای آبی شد

دل که به این سادگیا ،به بغض شب دل نمیده

تا آسمون ابری نشه موجی به ساحل نمیده

 

نازلی بیا دستامونو تو خاک باغچه بکاریم

بهارمون که غنچه کرد عشقو به خونه بیاریم

حادثه طلوع توست پشت نگاه پنجره

می خوام کنارت بمونم تا عاشقی یادم نره...

 

میدونم که نازلی من نیز، روزی از راه می رسد و تا همیشه در کنارم خواهد ماند...

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 4:3 بعد از ظهر | لینک  |