وقتي سر كلاس نشسته اي و به جاي گوش كردن به حرف هاي صد تا يه غاز استاد،غرق در افكار پريشان خودت هستي ،خزعبلات زير را مي نويسي:
نگاهم می کنی
لبخند ميزنی
نگاهت ميکنم
بی هيچ لبخندی!
لبخند بر لبانت می خشکد
می روی
از من دور ميشوی
بدون اينکه ببينی
لبخند تلخ مرا
از پس قدمهايت!
.........................................
ديروز:
به چشمانت نگاه می کنم
چه نجيب،چه زيبا،چه معصوم
بی هيچ آرايش و آلايشی
عاشق چشمانت ميشوم!
امروز:
به چشمانت نگاه ميکنم
آه،افسوس!
چه کردی با چشمانت؟
کجا رفت آن همه معصوميت؟
مرد؟به همين سادگی؟
لعنت بر عشق!
فردا:
نگاهت نمی کنم
هرگز!
.........................................
صبح بود
مثل هميشه از مقابلم رد شدی
مثل هميشه نگاهم نکردی
مثل هميشه نگاهم را به دنبالت کشيدی
و مثل هميشه عاشقم کردی!
شب بود
مثل هميشه نگاهم کردی
مثل هميشه لبخند زدی
مثل هميشه نگاهم را ازت دزديم
و مثل هميشه ازت متنفر شدم!
![]()
اومبرتو د
{نمای متوسط از اومبرتو،در عمق قاب مغازه های روشن دیده می شود،اومبرتو مضطرب دستش را به پیشانی می برد،آن را مشت می کند و پائین می آورد و نگاه می کند.بعد دستش را همراه با آهی دردناک باز می کند و ناگهان آن را به جلو به طرف مردی که در این لحظه از مقابل او می گذرد پیش می کشد.
رهگذر دست او را نگاه می کند و بر می گردد.نمای متوسط از اومبرتو و رهگذر.در عمق کادر ستون های پانتئون دیده می شود.
رهگذر ایستاده و در جیبش دنبال پول می گردد.در لحظه های که رهگذر می خواهد صدقه را به او بدهد،اومبرتو تغییر رای می دهد،سرش را بالا می گیرد و آسمان را نگاه می کند و سپس پشت دست خود را می نگرد،انگار که می خواهد ببیند باران می آید نه.
مرد متحیر است،او نیز نگاهی به بالا می اندازد،سپس بر می گردد و می رود.در این حال اومبرتو مشوش و شرمگین دستش را به طرف کراواتش می برد.}
این تنها یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم است.((اومبرتو د)) سرشار از این صحنه های رویایی است.
((ویتوریو دسیکا)) به همراه فیلمنامه نویس کار بلدش ((چزاره زاواتینی)) شاهکاری خلق می کند که پس از گذشت نیم قرن هنوز هم نو و بکر می نماید.
دسیکا پس از ساخت دزد دوچرخه،اومبرتو را از هیچ می سازد،دقیقا از ((هیچ)).
در اومبرتو نه از زرق و برق و تجملات خبری است و نه از ادم های رنگارنگ،تنها یک پیرمرد است و یک سگ،اوج سینمای نئورئالیسم ایتالیا.
((اومبرتو د)) نشان دهنده ی این است که می توان با دقت در ظرایف همین زندگی روزمره و ذکر جزئیات همین بدیهیات زندگی ،شاهکاری ساخت که هر بیننده ای از دیدنش به وجد بیاید.شاهکاری که تو را درگیر خودش کند و به تو یاد آوری کند که آری،زندگی بازی ست.
آندره بازن می گوید: ((دسیکا اومبرتو د را ساخت تا ما بفهمیم در واقع گرایی دزد دوچرخه هنوز چقدر دنباله روی از دراماتولوژی کلاسیک وجود داشته است.))
این جمله را کسی می گوید که هر فیلم نئورئالیستی را پس از دزد دوچرخه،به نوعی بازگشت از قله به پائین توصیف می کرد.
فیلمنامه اومبرتو را مدتی پیش خوانده بودم و هرگز گمان نمی کردم که افتخار دیدن فیلم هم نصیبم شود.اما به لطف سینما یکی ها موفق به دیدنش شدم.هر چند که بخاطر نمایش این فیلم باید از ایشان قدردانی کرد، اما نمی توانم خشم خودم را از حذف برخی صحنه های فیلم پنهان کنم.حتی اگر این صحنه ها در حد چند دقیقه باشد باز هم بی احترامی به اساتید مسلم تاریخ سینما محسوب می شود.یعنی اینکه این بخش هایی از فیلم شما زیادی بوده است.یعنی اینکه شما نباید نشان می دادید که صاحبخانه، خانه اش را تبدیل به چه جایی کرده است..یعنی اینکه شما باید دو دوست پسر ماریا را شوهر عاصی او معرفی می کردید ولی انقدر درک نداشتید که این را بفهمید.این یعنی بی احترامی به شعور یک کارگردان صاحب سبک.
دسیکا فیلم را به پدرش که او نیز اومبرتو نام داشت تقدیم می کند،اومبرتو دسیکا.او با بازی که از ((کارلو باتیستی)) می گیرد سیمای پدرش و هزاران پیرمرد خسته ی دیگر را به نمایش می گذارد و اما ماریا...چهره ی زیبا و معصومانه ی ((ماریا پیا کاسیلو)) که نقش مستخدمه ی باردار را جان بخشید از یاد نرفتنی است.
اومبرتو آشکارا فیلم تلخی است.فیلمی که در سر تا سر آن کمتر می توان نقطه ی امیدی یافت،اما پایانی امیدوار کننده دارد.
جایی که اومبرتو خسته و مستاصل خودش را به نزدیک ریل راه آهن می رساند تا خودش را برای همیشه از شر زندگی ملال آورش خلاص کند.اما این بار تنها دوستش یعنی سگش ((فلایک)) او را از این کار باز می دارد.
اومبرتوی تنها که در میان ادمها دوستی نیافته است،ناگهان می بیند که سگش نیز از او فرار می کند.پس از کارش پشیمان می شود و به دنبال فلایک روانه می شود.او را می یابد و حالا تنها آرزویش خوشحال کردن دوباره ی فلایک است.انگار که زندگی دوباره به او لبخند زده باشد.یک پایان به شدت امیدوار کننده.
{اومبرتو [شروع به دویدن به طرف میوه ی کاج می کند]بیا!..بدو![او به میوه ی کاج می رسد،و در حالی که سگ به دنبال او می رود آن را بر می دارد.اومبرتو میوه ی کاج را در دست دارد و بلند می شود و وارد قاب می شود.خوشحال است و لبخند زنان میوه ی کاج را به سگ نشان می دهد و با حرکت لب او را دعوت می ند.]ایناهاش![فلایک روی دو پا می نشیند و دستانش را بالا می برد.صدای اومبرتو خارج از قاب شنیده می شود که او را تشویق می کند.]بیا!...بیا...بیا![فلایک روی دو پای عقبش جلو می رود و از قاب خارج می شود.نمای نزدیک از اومبرتو که میوه ی کاج را نشان می دهد.]بیا![در حالی که عقب می رود او را تشویق می کند که در همان وضعیت بماند.]براوو،فلایک!،براوو فلایک!براوو!براوو!.........}
براوو مستر زاواتینی....براوو مستر دسیکا....براوو!
نازلی
از وقتی که به ((او)) قول دادم که دست از ناامیدی بردارم و به دنیا و آدمهاش یه جور دیگه نگاه کنم،این ترانه ورد زبانم شده است:
نازلی بهار خنده زده،غم از ترانه پر زده
مهتاب خانم مهربون به کوچه ی ما سر زده
نازلی ببین آروم آروم ستاره مون اومد پائین
یواشکی گفت تو گوشم از عاشقی خسته نشین
تو این حریر خونگی، دل دل عاشق شدنه
فصل صداقت سحر با دستای سرد منه
باید تو شهر خاطره، قدم قدم آفتابی شد
پشت غزلگریه ی شب ،غرق دلای آبی شد
دل که به این سادگیا ،به بغض شب دل نمیده
تا آسمون ابری نشه موجی به ساحل نمیده
نازلی بیا دستامونو تو خاک باغچه بکاریم
بهارمون که غنچه کرد عشقو به خونه بیاریم
حادثه طلوع توست پشت نگاه پنجره
می خوام کنارت بمونم تا عاشقی یادم نره...
میدونم که نازلی من نیز، روزی از راه می رسد و تا همیشه در کنارم خواهد ماند...
روزي كه قرمزها هرگز از ياد نخواهند برد.روزي كه تا ابد در ذهنشان حك خواهد شد و غم اين روز تا سالها همراهشان خواهد بود.
روزي كه آبي ها يك بار ديگر (مثل هميشه) سرشان را بالا گرفتند و قدرت و عظمت خود را به رخ جهانيان كشيدند.روزي كه يك بار ديگر آبي ها ،خداي جهان شدند.
دربي بزرگ پايتخت اين بار برخلاف هميشه،بسيار زيبا و جذاب از آب در آمد.برخلاف نيمه اول كه بازي سرد و كم حادثه اي را شاهد بوديم،در 45 دقيقه دوم،دو تيم يك بازي سراسر تهاجمي و تماشاگر پسند را ارائه كردند.
اولين شوك را استقلالي ها وارد كردند.جايي كه حملات پردامنه شان بالاخره توسط رضا عنايتي به نتيجه رسيد و شادي به اردوي آبي پوشان محبوب پايتخت رسيد. در ادامه قرمزها به دو گل باد آورده رسيدند.گل اول را شيث رضايي از روي غفلت خط دفاعي و دروازه بان استقلال به ثمر رساند و گل دوم را كه تيم داوري دو دستي تقديم سهراب انتظاري و پرسپوليسي ها كردند. در ادامه اين استقلالي ها بودند كه به بازي برگشتند و خودشان را باور كردند و توسط كاپيتان محمود فكري دروازه ي محمدي نه چندان آماده را به راحتي گشودند.
بازي مي رفت كه با تساوي به پايان رسد كه استقلالي هاي دوست داشتني كه تازه راه افتاده بودند،از چپ و راست دروازه حريف قديمي را به توپ بستند و در نهايت،در آخرين دقيقه ي بازي به آنچه كه استحقاقش را داشتند رسيدند.
گل پيروز قرباني فرياد فروخفته ي ميليونها استقلالي را در سرتاسر جهان به آسمانها برد و اين چنين بود كه آبي ها، پيروز اين نبرد به ياد ماندني شدند. استقلالي ها از خوشحالي در پوستشان نمي گنجيدند و پرسپوليسيها انگار كه دنيا روي سرشان خراب شده باشد،طاقت برخاستن نداشتند.
راستش را بخواهيد دلم براي پرسپوليسي هاي بيچاره سوخت.يك لحظه خودم را جاي آنها گذاشتم.نمي دانيد چقدر سوزش دارد وقتي تا دقايق پاياني برنده ي مسابقه باشيد و در نهايت بازي برده را ببازيد.
به ياد دوستان اينترنتي افتادم.به ياد حرف هاي فهيمه پرسپوليسي . بيچاره از يك هفته پيش شروع به كركري خواندن كرده بود.حالا نمي دانم با اين غم بزرگ چطوري دست و پنجه نرم مي كند.خدا صبرش دهد.
علي عزيز(خدايا فقط تو را دارم) نيز انسان خوش باوري است...او هم دلش را به پيروزي لنگي ها خشك كرده بود...حيف كه دل او هم كباب شد..
و اما نويد...كه ميدانم آمار اين بازي تا سالهاي سال از ذهنش پاك نخواهد شد...نويد عزيز تو هم تسليت مرا بپذير.ميدانم كه حتي اگر بزرگ هم بشوي اين شكست هرگز از يادت نخواهد رفت.
راستي فكر مي كنيد آزاده(آفتاب پرست) الان چكار ميكند؟...من كه فكر مي كنم يك گوشه اي نشسته و دور و برش پر شده از دستمال كاغذي هاي خيس...ازاده عزيز،خواهري من،ميدوني معين چي ميگه؟...ميگه :مخور غم گذشته...گذشته ها گذشته....
حالا نوبت به تبريك هاست.اولين تبريك من به خودم مي باشد...فرهاد بهت تبريك ميگم عزيزم...مرسي،ممنون،همچنين.
دومين تبريك به بابك آريانو(سينما پارسي) رفيق شفيق قديمي من،پسر گل ايران زمين.دوست خوب من صميمانه ترين شادباش هاي مرا بپذير.
سومين تبريك تعلق مي گيرد به ستاره از وبلاگ آسمون آبي روشن.مبارك باشه دوست عزيز.در ضمن از طرف من به بهار هم تبريك بگو....
به الناز(زمستان ۶۶) عزيز هم تبريك مي گويم،البته نه بخاطر برد استقلال.بلكه بخاطر برد شيرين ميلان دوست داشتني بر منچستر هميشه منفور.
راستي اين هفته، عجب هفته اي بود.ابتدا برد شيرين رئال محبوب بر يوونتوس مافيايي،سپس پيروزي ميلان در مقابل سرخپوشان منفور اولدترافورد،نتيجه ضعيف بارساي منفور در مقابل آبي پوشان انگليسي و در نهايت برد شيرين و خاطره انگيز آبي پوشان محبوب پايتخت.
خاطرات اين هفته تا سالها در حافظه ي ما باقي خواهد ماند.
يكي بود ، يكي نبود ، غير از خدا هيچكي نبود ، زير گنبد كبود دو تا دوست به اسم كريوگر و اسميرنف براي خودشان زندگي ميكردند. كريوگر استعدادهاي فكري زيادي داشت اما اسميرنف بيش از آنكه باهوش باشد ، محجوب و سر به زير و ضعيف النفس بود ــ اولي حراف و خوش بيان ، دومي ، آرام و كم سخن.
روزي آن دو را سفري با قطار پيش آمد كه طي آن سعي داشتند زني جوان را به دام افكنند. كريوگر كه كنار زن نشسته بود ، مدام زبانبازي ميكرد و يكبند قربان صدقه ي او ميرفت اما اسميرنف كه مهر سكوت بر لب زده بود ، مدام پلك ميزد و از سر حرص و حسرت ، لبهاي خود را مي ليسيد. كريوگر در ايستگاهي به اتفاق زن جوان ، پياده شد و تا مدتي دراز به واگن باز نگشت. وقتي هم كه مراجعت كرد ، چشمكي به اسميرنف زد و با زبانش صدايي در آورد كه شبيه به بشكن بود. اسميرنف ، با حقد و حسد پرسيد:
ــ تو برادر ، در اين جور كارها مهارت عجيبي داري! راستي چطور از عهده اش بر مي آيي؟ تا پهلويش نشستي ، فوري ترتيب كار را دادي … تو آدم خوش شانسي هستي!
ــ تو هم مي خواستي بيكار ننشيني! سه ساعت تمام همانجا نشستي و لام تا كام نگفتي و بر و بر نگاهش كردي ــ مثل سنگ ، لال شده بودي. نه برادر! در دنياي امروز از سكوت ، چيزي عايد انسان نميشود! آدم ، بايد حراف و سر زباندار باشد! ميداني چرا از عهده ي هيچ كاري بر نمي آيي؟ براي اينكه آدم شل و ولي هستي!
اسميرنف ، منطق دوست را پذيرا شد و تصميم گرفت اخلاق خود را تغيير بدهد. بعد از ساعتي بر حجب و كمرويي خود فايق آمد ، رفت و كنار مردي كه كت و شلوار سرمه اي رنگ به تن داشت ، نشست و جسورانه باب گفتگو گشود. همصحبت او مردي بس خوش سخن و اهل مجامله از آب درآمد و در دم ، باراني از سؤالهاي مختلف ، به ويژه در زمينه ي مسايل علمي ، بر سر او باريد. مي پرسيد كه آيا اسميرنف از زمين و از آسمان خوشش مي آيد يا از قوانين طبيعت و از زندگي مشترك جامعه ي بشري ، احساس رضايت ميكند؟ به طور ضمني درباره ي آزادانديشي اروپاييان و وضع زنان امريكايي نيز سؤالهايي كرد. اسميرنف كه بر سر شوق و ذوق آمده بود با رغبت و در عين حال با شور و هيجان ، پاسخهاي منطقي ميداد. اما ــ باور كنيد ــ هنگامي كه مرد سرمه اي پوش در يكي از ايستگاه ها بازوي او را گرفت و با لبخندي موذيانه گفت: « همراه من بياييد! » ، سخت دچار بهت و حيرت شد.
به ناچار همراه مرد سرمه اي پوش از قطار پياده شد و از آن لحظه ، چون قطره آبي كه بر خاك تشنه لب صحرا چكيده باشد ، ناپديد شد.
دو سال از اين ماجرا گذشت. بين دو دوست ، بار ديگر ملاقاتي دست داد. اسميرنف ، رنگ پريده و تكيده و نحيف شده بود ــ پوستي بر استخوان. كريوگر متعجبانه پرسيد:
ــ كجاها غيبت زده بود برادر؟
اسميرنف به تلخي لبخند زد و رنج هايي را كه طي دو سال گذشته ، متحمل شده بود ، براي دوست خود تعريف كرد.
ــ مي خواستي حرفهاي زيادي نزني! مي خواستي وراجي نكني! مي خواستي مواظب حرف زدنت ميشدي! مگر نشنيده اي كه زبان سرخ ، سر سبز ميدهد بر باد؟ آدم بايد زبانش را پشت دندانهايش حبس كند!
داستانی کوتاه از آنتوان چخوف
