دوشنبه 10 اسفند1383
نازلی
از وقتی که به ((او)) قول دادم که دست از ناامیدی بردارم و به دنیا و آدمهاش یه جور دیگه نگاه کنم،این ترانه ورد زبانم شده است:
نازلی بهار خنده زده،غم از ترانه پر زده
مهتاب خانم مهربون به کوچه ی ما سر زده
نازلی ببین آروم آروم ستاره مون اومد پائین
یواشکی گفت تو گوشم از عاشقی خسته نشین
تو این حریر خونگی، دل دل عاشق شدنه
فصل صداقت سحر با دستای سرد منه
باید تو شهر خاطره، قدم قدم آفتابی شد
پشت غزلگریه ی شب ،غرق دلای آبی شد
دل که به این سادگیا ،به بغض شب دل نمیده
تا آسمون ابری نشه موجی به ساحل نمیده
نازلی بیا دستامونو تو خاک باغچه بکاریم
بهارمون که غنچه کرد عشقو به خونه بیاریم
حادثه طلوع توست پشت نگاه پنجره
می خوام کنارت بمونم تا عاشقی یادم نره...
میدونم که نازلی من نیز، روزی از راه می رسد و تا همیشه در کنارم خواهد ماند...
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 4:3 بعد از ظهر | لینک
|
