تبليغاتX
آوازی در فرجام! -

 

اومبرتو د

 

{نمای متوسط از اومبرتو،در عمق قاب مغازه های روشن دیده می شود،اومبرتو مضطرب دستش را به پیشانی می برد،آن را مشت می کند و پائین می آورد و نگاه می کند.بعد دستش را همراه با آهی دردناک باز می کند و ناگهان آن را به جلو به طرف مردی که در این لحظه از مقابل او می گذرد پیش می کشد.

رهگذر دست او را نگاه می کند و بر می گردد.نمای متوسط از اومبرتو و رهگذر.در عمق کادر ستون های پانتئون دیده می شود.

رهگذر ایستاده و در جیبش دنبال پول می گردد.در لحظه های که رهگذر می خواهد صدقه را به او بدهد،اومبرتو تغییر رای می دهد،سرش را بالا می گیرد و آسمان را نگاه می کند و سپس پشت دست خود را می نگرد،انگار که می خواهد ببیند باران می آید نه.

مرد متحیر است،او نیز نگاهی به بالا می اندازد،سپس بر می گردد و می رود.در این حال اومبرتو مشوش و شرمگین دستش را به طرف کراواتش می برد.}

این تنها یکی از صحنه های به یاد ماندنی فیلم است.((اومبرتو د)) سرشار از این صحنه های رویایی است.

((ویتوریو دسیکا)) به همراه فیلمنامه نویس کار بلدش ((چزاره زاواتینی)) شاهکاری خلق می کند که پس از گذشت نیم قرن هنوز هم نو و بکر می نماید.

دسیکا پس از ساخت دزد دوچرخه،اومبرتو را از هیچ می سازد،دقیقا از ((هیچ)).

در اومبرتو نه از زرق و برق و تجملات خبری است و نه از ادم های رنگارنگ،تنها یک پیرمرد است و یک سگ،اوج سینمای نئورئالیسم ایتالیا.

((اومبرتو د)) نشان دهنده ی این است که می توان با دقت در ظرایف همین زندگی روزمره و ذکر جزئیات همین بدیهیات زندگی ،شاهکاری ساخت که هر بیننده ای از دیدنش به وجد بیاید.شاهکاری که تو را درگیر خودش کند و به تو یاد آوری کند که آری،زندگی بازی ست.

آندره بازن می گوید: ((دسیکا اومبرتو  د را ساخت تا ما بفهمیم در واقع گرایی دزد دوچرخه هنوز چقدر دنباله روی از دراماتولوژی کلاسیک وجود داشته است.))

این جمله را کسی می گوید که هر فیلم نئورئالیستی را پس از دزد دوچرخه،به نوعی بازگشت از قله به پائین توصیف می کرد.

فیلمنامه اومبرتو را مدتی پیش خوانده بودم و هرگز گمان نمی کردم که افتخار دیدن فیلم هم نصیبم شود.اما به لطف سینما یکی ها موفق به دیدنش شدم.هر چند که بخاطر نمایش این فیلم باید از ایشان قدردانی کرد، اما نمی توانم خشم خودم را از حذف برخی صحنه های فیلم پنهان کنم.حتی اگر این صحنه ها در حد چند دقیقه باشد باز هم بی احترامی به اساتید مسلم تاریخ سینما محسوب می شود.یعنی اینکه این بخش هایی از فیلم شما زیادی بوده است.یعنی اینکه شما نباید نشان می دادید که صاحبخانه، خانه اش را تبدیل به چه جایی کرده است..یعنی اینکه شما باید دو دوست پسر ماریا را شوهر عاصی او معرفی می کردید ولی انقدر درک نداشتید که این را بفهمید.این یعنی بی احترامی به شعور یک کارگردان صاحب سبک.

دسیکا فیلم را به پدرش که او نیز اومبرتو نام داشت تقدیم می کند،اومبرتو دسیکا.او با بازی که از ((کارلو باتیستی)) می گیرد سیمای پدرش و هزاران پیرمرد خسته ی دیگر را به نمایش می گذارد و اما ماریا...چهره ی زیبا و معصومانه ی ((ماریا پیا کاسیلو)) که نقش مستخدمه ی باردار را جان بخشید از یاد نرفتنی است.

اومبرتو آشکارا فیلم تلخی است.فیلمی که در سر تا سر آن کمتر می توان نقطه ی امیدی یافت،اما پایانی امیدوار کننده دارد.

جایی که اومبرتو خسته و مستاصل خودش را به نزدیک ریل راه آهن می رساند تا خودش را برای همیشه از شر زندگی ملال آورش خلاص کند.اما این بار تنها دوستش یعنی سگش ((فلایک)) او را از این کار باز می دارد.

اومبرتوی تنها که در میان ادمها دوستی نیافته است،ناگهان می بیند که سگش نیز از او فرار می کند.پس از کارش پشیمان می شود و به دنبال فلایک روانه می شود.او را می یابد و حالا تنها آرزویش خوشحال کردن دوباره ی فلایک است.انگار که زندگی دوباره به او لبخند زده باشد.یک پایان به شدت امیدوار کننده.

{اومبرتو [شروع به دویدن به طرف میوه ی کاج می کند]بیا!..بدو![او به میوه ی کاج می رسد،و در حالی که سگ به دنبال او می رود آن را بر می دارد.اومبرتو میوه ی کاج را در دست دارد و بلند می شود و وارد قاب می شود.خوشحال است و لبخند زنان میوه ی کاج را به سگ نشان می دهد و با حرکت لب او را دعوت می ند.]ایناهاش![فلایک روی دو پا می نشیند و دستانش را بالا می برد.صدای اومبرتو خارج از قاب شنیده می شود که او را تشویق می کند.]بیا!...بیا...بیا![فلایک روی دو پای عقبش جلو می رود و از قاب خارج می شود.نمای نزدیک از اومبرتو که میوه ی کاج را نشان می دهد.]بیا![در حالی که عقب می رود او را تشویق می کند که در همان وضعیت بماند.]براوو،فلایک!،براوو فلایک!براوو!براوو!.........}

براوو مستر زاواتینی....براوو مستر دسیکا....براوو!

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:42 قبل از ظهر | لینک  |