وقتي سر كلاس نشسته اي و به جاي گوش كردن به حرف هاي صد تا يه غاز استاد،غرق در افكار پريشان خودت هستي ،خزعبلات زير را مي نويسي:
نگاهم می کنی
لبخند ميزنی
نگاهت ميکنم
بی هيچ لبخندی!
لبخند بر لبانت می خشکد
می روی
از من دور ميشوی
بدون اينکه ببينی
لبخند تلخ مرا
از پس قدمهايت!
.........................................
ديروز:
به چشمانت نگاه می کنم
چه نجيب،چه زيبا،چه معصوم
بی هيچ آرايش و آلايشی
عاشق چشمانت ميشوم!
امروز:
به چشمانت نگاه ميکنم
آه،افسوس!
چه کردی با چشمانت؟
کجا رفت آن همه معصوميت؟
مرد؟به همين سادگی؟
لعنت بر عشق!
فردا:
نگاهت نمی کنم
هرگز!
.........................................
صبح بود
مثل هميشه از مقابلم رد شدی
مثل هميشه نگاهم نکردی
مثل هميشه نگاهم را به دنبالت کشيدی
و مثل هميشه عاشقم کردی!
شب بود
مثل هميشه نگاهم کردی
مثل هميشه لبخند زدی
مثل هميشه نگاهم را ازت دزديم
و مثل هميشه ازت متنفر شدم!
